|
مدیریت صنعتی 89
وقتی ارزش ها عوض می شوند،عوضی ها با ارزش می شوند!
|
در يكي از كلاس هاي دانشگاه استنفورد، استاد در حال شرح دادن مفهوم بازاريابي به دانشجويان خود بود... ادامه مطلب [ هفتم اسفند 1390 ] [ 0:59 ] [ مسعود ]
[ ]
اکثرشو نیستم باهاتون .
[ دهم بهمن 1390 ] [ 22:46 ] [ کیوان ]
[ ]
يکي بود يکي نبود اين داستان زندگي ماست. هميشه همين بوده. يکي بود يکي نبود گويي در اذهان شرقي مان نمي گنجد با هم بودن، با هم ساختن براي بودن يکي، بايد ديگري نباشد هيچ قصه گويي نيست که داستانش اين گونه آغاز شود، که يکي بود، ديگري هم بود همه با هم بودند. و ما اسير اين قصه کهن، براي بودن يکي ، يکي را نيست مي کنيم . از دارايي ، از آبرو ، از هستي . انگار که بودنمان وابسته نبودن ديگريست. هيچ کس نميداند ، جز ما . هيچ کس نمي فهمد جز ما. و آن کس که نمي داند و نمي فهمد، ارزشي ندارد، حتي براي زيستن و اين هنري است که آن را خوب آموخته ايم: هنر نبودن ديگري . .
[ بیست و چهارم آبان 1390 ] [ 12:59 ] [ دنیا ]
[ ]
[ هشتم آبان 1390 ] [ 18:37 ] [ جواد ]
[ ]
به مناسبت هفتم آبان سالروز تولد کوروش کبیر
روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت:خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته و جز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم.آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟ خدا گفت:البته! _از تو میخواهم یک روز،فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز را بررسی کنم.سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم. _چرا چنین چیزی را میخواهی؟به جز این هرچه بخواهی برآورده میکنم، اما این را نخواه ... ادامه مطلب [ هفتم آبان 1390 ] [ 11:43 ] [ مسعود ]
[ ]
[ سی ام مهر 1390 ] [ 20:14 ] [ کیوان ]
[ ]
[ سی ام مهر 1390 ] [ 20:12 ] [ کیوان ]
[ ]
[ بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 1:51 ] [ دنیا ]
[ ]
معلم از خشم داد میزد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان ولی آخر كلاسی ها... لواشك بین خود تقسیم میكردند و آن یكی در گوشه دیگر جوانان را ورق میزد با خطی خوانا بر روی تخته ای كز ظلمتی تاریك غمگین بود تساوی را چنین نوشت : یك با یك برابر است از میان جمع شاگردان یكی برخاست همیشه یك نفر باید بپا خیزد به آرامی سخن سر داد : تساوی اشتباه فاحش و محض است نگاه بچه ها ناگه به یك سو خیره شد و معلم مات بر جا ماند و او پرسید : اگر یك فردِ انسان واحد یك بود آیا باز یك با یك برابر بود ؟ سكوت مدهوشی بود و سوالی سخت معلم فریاد زد : آری برابر بود و او با پوزخندی گفت : اگر یك فردِ انسان واحد یك بود آنكه زر و زور به دامن داشت بالا بود و آنكه قلبی پاك و دستی فاقد زر داشت پایین بود اگر یك فردِ انسان واحد یك بود این تساوی زیرو رو میشد حال میپرسیم : یك اگر با یك برابر بود نان و مال مفتخواران از كجا آماده میگردید ؟ یا چه كس دیوار چین ها را بنا میكرد ؟ یك اگر با یك برابر بود پس آنكه پشتش زیر بار فقر خم میشد با كه زیر ضربت شلاق له میشد معلم ناله آسا گفت : بچه ها در جزوه خود بنویسید كه یك با یك برابر نیست [ بیست و ششم مهر 1390 ] [ 17:44 ] [ احمد ]
[ ]
[ بیست و ششم مهر 1390 ] [ 17:9 ] [ دنیا ]
[ ]
![]() دفتر خود را باز میکنم و با ابرنگ خود یک بهشت خیالی میکشم که از خاکش دوستی میرود و هر چه دوستی هایش را میچینی دو باره جایش پر میشود حالا هر روز صبح به دوستم یک سبد سلام یک سبد مهربانی و یه سبدلبخند از باغ دوستی ام هدیه میدهم و او شاد میشود و من همین را میخواهم احمد عزیز بیستمین سالروز زمینی شدنت مبارک ![]() [ بیست و سوم مهر 1390 ] [ 0:30 ] [ دنیا ]
[ ]
[ بیستم مهر 1390 ] [ 15:59 ] [ صبا ]
[ ]
نوری به زمین فرود آمد دو جا پا بر شن های بیابان دیدم. از کجا آمده بود؟ به کجا می رفت؟ تنها دو جا پا دیده می شد. شاید خطایی پا به زمین نهاده بود. ناگهان جا پاها به راه افتادند. روشنی همراهشان می خزید. جاپاها گم شدند خود را از رو به رو تماشا کردم گودالی از مرگ پر شده بود. و من در مرده ی خود به راه افتادم. صدای پایم را از راه دوری می شنیدم شاید از بیابانی می گذشتم. انتظاری گمشده با من بود. ناگهان نوری در مرده ام فرود امد و من در اضطرابی زنده شدم دو جا پا هستی ام را پر کرد. از کجا امده بود؟ به کجا می رفت؟ تنها دو جا پا دیده می شد شاید خطایی پا به زمین نهاده بود. "سهراب سپهری" [ نوزدهم مهر 1390 ] [ 11:0 ] [ مهدیه ]
[ ]
اگر من جاي او بودم همان يك لحظه ی اول ، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ، جهانرا با همه زيبايي و زشتي ، برروي يكدگر ، ويرانه ميكردم .
[ چهاردهم مهر 1390 ] [ 12:19 ] [ احمد ]
[ ]
رفتم تا از سرزمین چشمه های سبز برای روح تشنه ی معبد برای کبوتران معصوم حرم اب برگیرم چشمه هایی که از دل افتاب سر می زنند سپیده ی صبح نهری از ان سرزمین است فلق دهانه ای از ان چشمه هاست سرزمینی در ان سوی بامدادان رفتم و دل لبریز از عشق جان تافته از ایمان اندیشه روشن از حکمت تن گرم از امید و ... من بی تاب انتظار!... دکتر شریعتی
[ دوازدهم مهر 1390 ] [ 11:0 ] [ مهدیه ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||